خرید بک لینک

دیروز به این فکر کردم که هیچوقت تو زندگیم کسی منتظرم نبود

حتی منتظر تولدم نبودن

کی منتظرته؟

حتی خدا جوری همه چیز رو چید که من تنهایی برم برای زایمان

هرسال موقع تولد پسرک این حسهای متناقض خِرَمو میگیره

نزدیک تولدشم و تقریبا خل شدم

دلم تنهایی میخواد

دلم سفر تنهایی میخواد

ولی به هیچ عنوان شرایطش رو ندارم

همیشه طوری رفتار کردم که به هیچ کس احتیاجی ندارم

ولی تا مغز استخوان محتاجم به کمک

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 16:49

فرهاد ساعت ۶ با روانشناسش وقت انلاین داشتوقتی از فیزیوتراپی اومدم بیرون گفتم من میرم دکتر که اینو قبول کنه و عوضش کنم گفت نه ترافیکه بیا خونه من میرم با موتور و زود میام قرار شد مرد بره ادیشن ی منو بده دکتر درست کنه که بتونم از بیمه م استفاده کنمهیچی۲۰ دقیقه ای گذشته بود زنگ زدم ببینم کجاست چیکار کردجواب ندادخودش زنگ زد من چندبار گفتم رو موتورم بهم زنگ نزنبه خدا تو این ۱۱ سال بهم نگفته بودخوردم زمین شانس اوردم نمردم و کلاه سرم بوده و کشیده شدم رو زمین و.....گفتم بیام؟حالا با استرس و ترسدستم میلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 16:49

دوشنبه تو گروه سایکو بوک توی لیست مورد علاقه های دوستام آخر شدم

ناراحت شدم عصبانی شدم

قهر کردم و در آخر من باید دووم بیارم سرمو بالا بگیرم و راه برم

خسته میشم ولی نباید کم بیارم

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: چهارشنبه 10 آبان 1402 ساعت: 4:07

چرا مقصد نداشتن انتهای آرامشه؟

اینکه عاشق اینم راه برم همینطور برم

آنقدر که از پادربیام

من عاشق دور دور با ماشینم بدون هدف بدون مقصد

من یه روزی میرم

میرم هرجای بی نشونی

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 11:58

شده شبیه یه خونه که وقتی داغون داغونم بهش پناه میبرم

دوست دارم مدام بنویسم

نمیشه

انگار باید حتما بغض داشته باشم تا بشه

امروز که اومدم دیدم وااااای ببین کی نظر خصوصی گذاشته

بغضمو قورت دادم و کیفور شدم

کاش قدیمی هام بودن

ولی مینویسم

اگر ننویسم حالم خیلی بده

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 13:14

واقعا حس سنگینی دارم توی قلبم

امروز امتحان دزدگیر داشت

دیروز کلا خونه بود

بعیده که خونده باشه

۲شبه حاضر نیستم پیشش بخوابم

وقتی اذیتم میکنه واقعا دلم نمیخواد ببینمش

نفسم تنگه

بغض دارم و دلم میخواد های های گریه کنم

اما قطعا اون روزایی که کرمان بودیم و بابا میگفت صدای گریه تو نشنوم یادم نمیره

نمیتونم گریه کنم

هنوزم نمیتونم

نا خواسته چی بهمون گذشت

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 13:14

همسایه طبقه آخر زنگ میزنه که از سقف آب میچکه

و من از خدا میخوام بارون قطع بشه

ناراحتم براشون

انقدر ناراحت که به خودم میام میبینم خودمو منقبض کردم

فکم درد گرفته

هر لحظه دارم بهش فکر میکنم

در حالیه که همسایه ها حاضر نیستن پول بدن ایزوگام کنیم

من فکر و ذکرم رفته پیش اونا

هیچوقت بچه هاتونو دلسوز بار نیارین

بعد از یه مدت خودشون میسوزن

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 13:14

میترسم بخوابم

از فردا و فرداهام میترسم

از وقتی کرونا گرفتیم ترسو شدیم نه ترس از زنده نموندن

ترس از زندگی فلاکت بار

ترس از نفسی که شاید بالا نیاد

بعدش مهم نیستا همون نفسه آزارمان میده

ترس از درد و دلهای خواهر

ترس از شنیدن عذاب های جدید

کاش بمیره

کاش نباشه

کاش روزی برسه که نبودنشو جشن بگیریم

خانوادگی

فامیلی

خواهری

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 12:51

انگیزه ی این روزام همینه بشینم چشم انتظار اینکه اومده باشی حتی اینکه وقت کردی بری نت میشه دلخوشی کاش میفهمید

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 12:51

فردا شب مهمونی

فردا صبح آندوسکوپی

امشب استرس حال بد مامان

دلتنگی برای مامان

پسرکی که جیشش را نمیگفت

همیشه فکر هایی هستن که منو اینجا میکشونه

که تخلیه بشم

که بگم و کسی نشنوه

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 12:51

اقا بانک نرید

به خدا سودو نگیرید این روزا هیچ چی نمیشه

بنده خدا اومده میگه سوداتون چطوریه

سود میخواااااای؟

به زندگی فکر کن

تازه فرمودن احتمالا تا ۱۵ام تعطیل میکنن

واقعا خسته نباشن

کاش حداقل خودمون به فکر خودمون باشیم

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 14:48

روزای به خود امدن

من شنبه و یکشنبه رفتم سرکار و تا شنبه خونه ام

شیفتی کردن کارارو

من اما چرا انقدر خسته م؟

روحم خسته س از همه عصبانیه

میترسه

از دنیای اطرافش

از ادما نمیخوام جایی برم اما به خاطر مامانم اینا مجبورم

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 14:48

تا حالا برام قوام و غلظت زندگیم خیلی تلاش کردمخیلی کارا کردم البته همه فکر میکنن خیلی کارا کردناما تازگیاهمین چند ساعت اخیر فهمیدم بااااااید بمونمبه خاطر فرهادمبه خاطر این تیکه از وجودمبه خاطر مهمترینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: چهارشنبه 17 ارديبهشت 1399 ساعت: 14:48

با اینکه حوصله م سر رفته همزمان اصلنم دلم نمیخواد از در خونه بیرون برم خسته هستم

دیروز به مادرشوهر و پدرشوهر گفتیم شام بیان خونه مون و پذیرفتن

رفتیم شهروند یه سری چیز میز بخریم اخه قرار بود امروزم بابا اینا و هادی اینا بیان که دیشب بابا گفت نرید و نیاید

خلاصه مام بیخیال شدیم البته بگذریم که نادیا هم مریض شد

از عید امسال متنفرم نه خرید و هیاهوی شب عید نه مسافرت همیشگی شمال

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 18:52

مثل خیلی از ساعتای این روزام درگیر اینستا گردی بودم یهو رسیدم به استوریای یکی از بلاگراساعت نزدیک ۲ شبفرهاد رو پام خوابامروز زیاد غر شنیدم حالم خوش نیستسوال و جواب گذاشته فکر میکنی کی از همه بیشتر به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان شجاعی تاريخ: چهارشنبه 6 فروردين 1399 ساعت: 18:52

صفحه بندی